دوستون دارم
دوستون دارم
خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذرشاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت.
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می رود تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر بدر می آرد.
پس به سمت گل تنهای می پیچی.
دو قدم مانده به گل.
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از آن لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست...
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر
نان گرم و برفی که آب میشود و برا خاطر نخستین گلها...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست میدارم
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در
بهار بوییدم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز...
به یاد توام
برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم ،برای صبوری ام
برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم
شده و
موجب شده بود، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیزهمان
رفتار را با خودم داشته باشم
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران را دوست بدارم گریستم
برای تمامی کارهایی که فقط و فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم
و آنها نفهمیدند
و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی و خستگی بی حد چیزی نبود
دیروز گریستم
هم برای خودم هم برای تو
چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد
دیروز گریستم نه از سرحسرت ..........
گریستم
به این خاطر که رنجیده بودم،به این خاطر که مرا رنجانده بودند،
به این خاطرکه من ِ رنجورراهی نداشتم
درمیان اشکهایم خدای خود را شکر می کردم که نگذاشت قلبم را ازدست
دهم
و به دستهای نا امن بسپارم ..............نگذاشت قلبم فرمانروای جسمم شود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم وعقلم به تمامی چیزهایی که نیازبود بدانم،واقف بود
روحممی دانست که چه خواهد شد و من نسبت به نجواهای روحم بی
توجهی کردم
آن هم فقط به خاطررضایت او ...................و دیروز او...........................
دیروز با تمامی روحم گریستم و آن را راضی کردم
دیروز به خاطر همه چیز گریستم
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست.
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست!
خروش موج با من مي كند نجوا:
-كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...
![]()
![]()
![]()
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست!
وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم.
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی
آدمک آخر دنياست بخند......
آدمک مرگ همين جاست بخند........
آن خدايي که بزرگش خواندي.....
بخدا مثل تو تنهاست بخند........
دست خطي که تو را عاشق کرد...........
شوخي کاغذي ماست بخند.....
فکر کن درد تو ارزشمند است.....
فکر کن گريه چه زيباست بخند......
صبح فردا به شبت نيست که نيست.........
تازه انگار که فرداست بخند....
آیا می شود ما نیز ....![]()
![]()
![]()
امیدوارم![]()
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...